لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
ماجرا زیرِ سرِ فتنهی چشمان تو بود
این کشاکش اثر سوءِ فراخوان تو بود
بی هوا بر سر راہ نگهم سبز شدی
لاابالی دل من بی سر و سامان تو بود
وحشیِ چشم تو پُشتِ مژہ پنهان شدہ بود
پلک برهم زدی و عقل پریشان تو بود
زیر گوشم به خیال نفس گرم تو سوخت
لب من ،در هوس بوسهی پنهان تو بود
عطر گیسوی تو و نم نم باران و نسیم
دست من منتظر گرمیِ دستان تو بود
در تکاپوی نگاهت چه عبث غرق شدم
قصهی فاصله ها نقطهی پایان تو بود
کوه یخ بودی و در تیرہ ترین نقطهی شب
قایق خستهی من سرزدہ مهمان تو بود..
عذر می خواهم ازین عشق ولی باور کن
ماجرا زیر سر فتنهی چشمان تو بود
مجید_یغمایی
تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ | 8:23 | نویسنده : هاتف |






