چکامه

شعر

چکامه | بهمن ۱۴۰۴

هاتف
چکامه شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

تو همان ناب‌ترین جاذبه‌ی دنیایی!

و نه مهتاب، نه خورشیدی و نه دریایی
تو همان ناب‌ترین جاذبه‌ی دنیایی!

تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است
حتم دارم که تو از پیش خدا می‌آیی!

مثل اشعار اهورایی باران، پاکی
و به اندازه‌ی لبخند خدا زیبایی!

خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا
چه بگویم که تو زیباتر از آن رویایی!

مثل یک حادثه‌ی عشق پر از ابهامی
و گرفتار هزاران اگر و امایی!

ای تو آن ناب‌ترین رایحه‌ی شعر بهار
تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟!

من به اندازه‌ی زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه‌ی تنهایی من زیبایی!

عاشقی را چه نیازست به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی!

نادر_صهبا



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ | 6:37 | نویسنده : هاتف |

به دریا زده‌ام

بازهم رایحه خوب تنت می آید
بوی یک بوسه‌ی ناب از دهنت می‌آید

لبنیات تو از زیر لباست پیداست

چقدر چاک بـه این پیرهنت می‌آید

دست من سوی تو با قیمت یک مشت غزل

به خریداری جنس بدنت می‌آید

ابتدایش لب دریاست... به دریا زده‌ام

دامنت خوب به دریا شدنت می‌آید

فال حافظ که زدم گفت: کمی صبر کنی... -

یوسفِ عشق به خاک وطنت می‌آید

دفعه‌ی قبل هم از شهر سفر برگشتی

مطمئنم خبر آمدنت می‌آید !



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 17:48 | نویسنده : هاتف |

خوب می دانی

اهدنا العینی که با محبوب بازی کرده است
چشم تو با خمره ی مشروب بازی کرده است

نسخه ی خطی ِ ابروی کمانت سالها
باخیال ابن شهرآشوب بازی کرده است

می رسد تفسیر عشق و عاشقی برگونه ای
سیب که با این دل مغضوب بازی کرده است

سرخی لبهات با پیراهن ِ خونین به تن
مثل یوسف با دل یعقوب بازی کرده است

بوسه ی داغی بزن بر روی لبهای ترم
خوب می دانی که با من‌خوب بازی کرده است

خوب می دانی نگاه مهربانت ، ناگهان
با من از جنس سنگ و چوب بازی کرده است

دارد از سر می رود صبر من و چشمان تو
با دل بی طاقت ایوب بازی کرده است

رج به رج می بافی از عشق و جنون و نقش تو
با من بر دار تو مصلوب بازی کرده است



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 11:12 | نویسنده : هاتف |

اینقدر طنازی نکن 

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن !
اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!


یک سوال ساده پرسیدم ، جوابش ساده است
یا بگو "نه" یا که " آری" ، قصه پردازی نکن


تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است
وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن


حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود
مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن


راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است
در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن


" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست
بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن


کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!
این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴ | 7:30 | نویسنده : هاتف |

من گدایى با کلاسم

من گدایى با کلاسم با "قلم" در می زنم
شاعرم، هرشب به دیوان دلم سر می زنم

با غزل، گاهی ترانه، گاه گاهی هم سپيد
از خودم نقشی به روی بوم دفتر می زنم

می کِشم خود را شبیه عاشقی مجنون صفت
ناله ها سر می دهم بر سینه خنجر می زنم

گاه در طنز سیاهی می نویسم درد را
گاه در شعر سپیدی نقش بهتر می زنم

با دوبیتی وصف ابروی نگاری در خیال
از خیالاتم به بام شعرها پر می زنم

گرچه بی چیزم به ظاهر قلب شعرم از طلاست
در غزل شاهم به روی شعرها زَر می زنم

"شاعرم این َست فرقم با "فقیر" و با "یتیم"
من گدایى با کلاسم با "قلم" در می زنم "



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴ | 7:15 | نویسنده : هاتف |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف