چکامه

شعر

چکامه | آذر ۱۴۰۴

هاتف
چکامه شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

هر زمان کوکو کنند

خوبرویان دلبری بی چشم و بی ابرو کنند
بس که طنازند و دلها را فقط جادو کنند
با تبسم های شیرین عقل و هوش از سر برند
کار صدها پهلوان را بی بر و بازو کنند
در لطافت طعنه بر گلها زنند و با نسیم
همنشین گردند و نجوا با گل شبو کنند
رلف تاب افتاده با بر شانه ها ریزند شاد
خنده بر لب دلبری با آدم اخمو کنند
سنت عاشق کشی در عشوه های نازشان
همچنان غارت گری ها با خم گیسو کنند
ماه اگر در روشنی محبوب خاص و عام شد
دلنوازان جلوه ها در گوشه ی پستو کنند
وای از آن وقتی که لب را می گزند از شیطنت
با نگاهی سر خوشانه دست خود را رو کنند
هر چه از لطف است و زیبایی به یغما می برند
چون بپرسی منکرند و هر زمان کوکو کنند
با عبارتهای شیرین شعله بر جانها کشند
این پری رویان چرا کلک مرا بد گو کنند !!!



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ | 16:11 | نویسنده : هاتف |

تو چطور

من پر از وسوسه ی چشم تو هستم! تو چطور؟
من از احساس غزلخیز تو مستم! تو چطور؟

تویی آرامش من, شاخه گل طنازم
من سبو از سر شوق تو شکستم! تو چطور؟

فصل پاییز, مه مهر, و زیبایی تو
عهد با قلب پر از مهر تو بستم! تو چطور؟

عرصه ی عشق توو ضعف حریفی که منم
باز در جنگ دل و عقل نرستم! تو چطور؟

آمدی بزم مرا ساز ونوا بخشیدی
منکه از مجلس اغیار گسستم! تو چطور؟

کوچه ی غمزده با آمدنت شد چو بهشت
در دل کوچه بیاد تو نشستم! تو چطور؟

آنقدر سنگ به پای من غمدیده زدند
ت از کوی تو یک لحظه نجستم! تو چطور؟

بیوفایی نکنی, عشق تو حرمت دارد
من از این عهد که بستم نگسستم! تو چطور؟



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 23:29 | نویسنده : هاتف |

🍁🍁یلدا مبارررک🍁🍁

بوی یلدا را میشنوی؟

انتهای خیابان آذر…

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان..

قراری طولانی به بلندای یک شب..

شب عشق بازی برگ و برف…

پاییز چمدان به دست ایستاده!

عزم رفتن دارد…

آسمان بغض کرده و میبارد.

خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست…

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز…

و… تمام میشود

پاییز، ای آبستن روزهای عاشقی،

رفتنت به خیر…

سفرت بی خطر

🍁🍂🍁🍂🍁🍂



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 10:3 | نویسنده : هاتف |

مَن نمی‌دانم کی‌ام مَن

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین
مَن نمی‌دانم کی‌ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !
هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست
راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد "مَن

شاعر ناصر فیض



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ | 22:35 | نویسنده : هاتف |

امشب تـو بیا

ای دخترِ زیبـای غـزل، پَـر بزن امشب
رنگی بـه الفبـای کبـوتـر بـزن امشب

امشب تـو بیا مثلِ همان کـوچهٔ باران
بـا ضربـه ی آهنگِ دلم در بزن امشب

از نـامِ کبـوتـر خبـری نیست در اینجـا
بر این دلِ بی بال و پَرم سر بزن امشب

عـاشق شدنم قصهٔ یک عمر دروغ است
حرفی بـه من از عشق فراتر بزن امشب

مانندِ نسیـمی کـه "سحر" خـواب ندارد
رقصی بـه غـزل خوانیِ آذر بزن امشب

بر قـابِ خیالم که به تصویرِ تو زیباست
بـا مُهـرِ لبـت واژه ی بـاور بزن امشب



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ | 12:58 | نویسنده : هاتف |

غـرقِ عسل کن دهنت را

لبخند بـزن، غــرقِ عسل کن دهنت را
بـر بــاد بــده، زلـفِ شکـن در شکنت را

هـر صبح نشینـم ســـرِ سجـادهٔ وصلت
تـا ســــــــرو، خبـــــــردار کنـد، آمـدنت را

یکباره جوان‌ گردم از این محنتِ پیری
بر چشــم کشــم، پـاره‌ای از پیرهنت را

عیبم کنـدایـن عقلِ پُـراز دغدغه‌ هردم
خـواهـم شنوم پاسخِ دندان شکنت را

شد باغِ گل ازبوی دلاویز تو سرمست
فــردوس، خـــریـدار شد آخر سمنت را

کــو زهـــره و عــذرا و زلیخـــا که ببیند
این شیـوه‌ٔ دل بـردن و خنجـر زدنت را

با من بنشین حرف بزن، در شبِ تارم
درگوش‌کشم یکسره چون‌دُرسخنت را

آشفته مکن حـــالِ مــــرا، ای گلِ رعنـا
لبخند بـزن،غـرقِ عسل کن دهنت را

#محمدرضا_فتحی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ | 13:44 | نویسنده : هاتف |

دختر دریا

چهرہ‌ی ماہِ تُ را عشق به اما بڪشد
آسمان چشمِ تُ را عین معما بڪشد

در غزل هاے شبِ شعر ، تُ زیبای منی
در غزل‌های دلم قافیه رسوا بڪشد

ڪفر من از قدمت باز مسلمان شدہ است
منّت پای تُ را سینه فُرادا بڪشد

تُ که زیبایی و از باور باران مستی
غزلم نام تُ را دختر دریا بڪشد

شدہ‌ام از نفست مست‌تر از جام شراب
مستی چشم تُ را بادہ هویدا بکشد

قلمم شعر شود شور شود ، می بارد
قصه ی عشق ببین وہ به درازا بکشد



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ | 9:10 | نویسنده : هاتف |

هفت پیڪ عشق

پیڪ اول را ڪہ در پیمانہ ریخت...

آبرومان در رہ میخانہ ریخت...

پیڪ دوم را به عشق او زدیم....
بادہ سر شد ما همہ هو هو زدیم...

پیڪ سوم را زدیم و سوختیم...
تار دل بر پود مستے دوختیم...

پیڪ چهارم پیڪ اهل راز بود...
ساقے بامیخوارگان دمسازبود..

پیڪ پنجم پردہ را از هم درید..
مژدہ ے ڪشف وشهوددل رسید..

پیڪ ششم همرهے با دار بود...
شوق وصل ووعدہ ے دیداربود...

پیڪ هفتم ما همہ ساقے شدیم...
ساقے و جام مے و باقے شدیم...

هفت پیڪ عشق مستم ڪردہ است...
ساقے امشب مے پرستم ڪردہ است...

#مولانــا



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ | 15:52 | نویسنده : هاتف |

از همه شاعرتری

وصف کردم عشق را با واژه های بهتری
از دلت گفتم غزل با شور و حال دیگری

با کلامت می‌کنی اعجاز در دنیای عشق
در میان جاهلان عشق ، تُ پیغمبری

فرق دارد جنس احساس تُ در دلدادگی
از نگاهت خوانده‌ام درس وفا را از بری

خانه ای از عشق می‌سازم برایت دلبرم
تا که بنشینی به عاشق پیشگی و دل‌بری

کنج آغوشت بمیرم یا بسوزم در تنت
انتخابش با خودت هر جا خودت راحت‌تری

عشق رویایی که در شعرم شده پنهان تُ‌یی
از تُ می‌گویم غزل ها را گلم ، مستحضری؟

خنده‌ات مضمون صدها شعر و احساست غزل
با همین چشمان شهلا! ؛ از همه شاعرتری



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ | 8:25 | نویسنده : هاتف |

آنقدر که شیرین‌سخنی

سرخطِّ خبرهای جهان: خط لبانت!
دنیا شده مبهوتِ دو ابروی کمانت

آنقدر که شیرین‌سخنی، با تو که باشم
شیرین بشود قهوه ام از قند دهانت

وصل است به تو نرخ دلار و تبِ بازار
تغییر کُند ثانیه ای با نوسانت

حتی تو به چینی بزنی حرف، قشنگ است
از بس که پدر سوخته زیباست بیانت!

رحمی بکن از خانه به ندرت برو بیرون
هرکس که تو را دید شده "شاد روانت"

آنقدر عزیزی و نظر کرده که حتی
یک عطسه زدی کلّ جهان شد نگرانت

چشمم که می‌افتد به تو لکنت بِ بِگیرم
قلبم که نگو طبل زند از هیجانت

من این همه گفتم که به عنوان ارادت
من را بپذیری به صف دلشدگانت...



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 8:9 | نویسنده : هاتف |

می‌خرم ناز تُ را

دوستت دارم اگر نامهربانے هم ڪنی
با غم و درد و جدایی‌‌ها تبانے هم ڪنے

عاشقت هستم اگرچہ در ڪمال تشنگی
بے نیاز از حاجت من زندگانے هم ڪنی

خیرہ مےمانم بہ چشمان تُ با حسّے نجيب
گرچہ چشم خود بپوشے، سرگرانے هم ڪنے

مےنمایم پیرِ عمرم را بہ پاے تُ اگر
بے خبر از حال و روز من جوانے هم ڪنی

می‌خرم ناز تُ را، رنج و غم ِعشق تُ را
گر تُ صدها حیلہ و عشوہ، نهانے هم ڪنی

مهربانےِ تُ باشد شرطِ زندہ ماندنم
دوستت دارم اگر نامهربانے هم ڪنی



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ | 8:58 | نویسنده : هاتف |

دیشب تو را بوسیدمت

دیشب ترا بوسیدمت وقتی که چشمت خواب بود
وقتی که دنیا غرق در زیبایی مهتاب بود

از لابلای دفترم، شعری صدا میزد تو را
دیدم که حتی بالشم، از دوریت بی تاب بود!

انگار بوی مردگی پیچیده بود در خانه ام
ماهی سرخ تنگ هم آماده قلّاب بود!

گلهای یاس روی میز از دوریت پژمرده اند
آن زنبق توی حیاط، با بودنت شاداب بود

دیشب تو را بوسیدمت، حتی درون قاب عکس
طعم لب شیرین تو، یک مزه ی نایاب بود



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ | 7:54 | نویسنده : هاتف |

مرو  از  کنارم امشب

غزلی به تو سروده دل بی قرارم امشب
تو اگر غزل شناسی مرو از کنارم امشب

تویی آن پلنگ وحشی منم آن غزال صحرا
تو و یک کمین دیگر که کنی شکارم امشب

زده خنجر جدایی چه جراحتی به قلبم
دل نا توان خود را به خدا سپارم امشب

چه کنم نمی توانم که شود شراره خاموش
زتنور سینهٔ خود شرر شرارم امشب

به یکی دو بوسه هرگز ننشیند اشتیاقم
قدحی شراب دیگر صنما خمارم امشب

چه شدآن قراروقولت که به من وعده نمودی
گل سرخی می گزاری به سر مزارم امشب

به خدا شکسته بی تو گل باغ آرزویم
به خزان گشته مبدل صور بهارم امشب

زشمال سرد دوران ز نوای درد سیلاب
نکند زغم بریزد همه برگ وبارم امشب



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ | 0:25 | نویسنده : هاتف |

سرم را به کجا بگذارم.؟

شانه‌ات نیست... سرم را به کجا بگذارم؟
من که عادت به تو و شانه‌ی گرمت دارم

من اگر باور باران بشوم یک روزی
روی گلگونه‌ی پر حادثه‌ات می‌بارم

قصدم این است حسودان به تو چشمی نزنند
از همین روست که اطراف تو چون دیوارم

فکر کردن به تو آنقدر قشنگ است که من
هر شب از لذت رویای خوشت بیدارم

خبرت نیست که الهام غزل‌ها شده‌ای!
خبرت نیست تویی خالق این اشعارم؟

"آدم آورد در این دیر خراب آبادت"
درد آدم به من و هر چه به دنیا دارم

شهر ما بی تو چه زندان بزرگی بشود
بروی... روی سر خاطره‌ها آوارم

جان هر کس که عزیز است برایت، نروی
من از این کوچه‌ی بی‌خنده‌ی تو... بیزارم

باز کابوس قدیمی به سراغم آمد
شانه‌ات نیست... سرم را به کجا بگذارم.؟



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ | 7:34 | نویسنده : هاتف |

شهزاده منـم

آمــد بـه بـرم سـر زده در عالــم رویا
آلالـــه رخی ناز و گـل انـدام و فــریبا

گفتـم صنما شمع شبستان کـه هستی
کـز دیدن رویـت شده ام محـو تماشا

گفتــا مگــر از سلسلـه ی بی خبـرانی
شهزاده منـم دختـری از نسل پـری ها

با شعله ی رخساره زدآتش به وجودم
آتشکــــده یِ مشتعــل قصــــر اهــورا

شب بودو زحل بودو هلال رخ مهتاب
مــن بــودم و او بــود و تلالــؤی ثـریا

تابنده تر از جلوه ی ماه آمد و من هم
بی خود شدم از دیدن آن هاله ی زیبا

شرمـم نگذارد که در این قصه بگویم
بانــو عسلـم آمــده بــود از درِ اغــوا



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ | 5:59 | نویسنده : هاتف |

محکم بمان

عاشق شدی طرز نگاهت را عوض کن

رنگی بزن موی سیاهت را عوض کن

یا در مسیر عشق با من هم قدم شو
یا ابتدای قصه، راهت را عوض کن

یکرنگ اگر باشی به دل‌ها می‌نشینی
هم رنگ با شالت کلاهت را عوض کن

آیا کسی مانند من دل بسته‌ات شد ؟
جز من رفیق دل‌بخواهت را عوض کن

با اینکه اخم چهره‌ات هم دلنشین است
با خنده هایت شکل ماهت را عوض کن

ترسی ندارد کیش من در عشق باشی
با مهره‌ی رخ، جای شاهت را عوض کن

هرجا که دیدی زندگی باب دلت نیست
محکم بمان و اشتباهت را عوض کن

با بوسه جبران می شود هر دل شکستن
یک شب بیا جنس گناهت را عوض کن

#سیداحمد_حسینیان



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ | 14:15 | نویسنده : هاتف |

بودنت زیباست

بودنت زیباست
مثل تابیدن آفتاب
بر ساقه‌های تُرد بابونه
بر تن درخت ایستاده‌
بر من
ماه در آغوش تو به خواب می‌رود
خورشید با چشم‌های تو بیدار می‌شود
عشق من!
بودنت زیباست
مثل پر شستن قو
مثل چرخیدن پروانه
مثل پرواز بر تلاطم دریا...

#عباس_معروفی



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ | 9:37 | نویسنده : هاتف |

چشمان تو آهو

واای، آرایش چشمان تو دیدن دارد
نوش بی نیش لبان تو مکیدن دارد

بین انواع نوای خوش و موسیقی شاد
خنده ی توست که یک عمر شنیدن دارد

قدر چشمان تو را فرشچیان می داند
این که این ناز چه اندازه کشیدن دارد

گل نه بر دست ، که در جای شکفتن زیباست
جز گل بوسه که از روی تو چیدن دارد

باد بیهوده وزیده چه بهار و چه خزان
روسری وا کنی آنوقت وزیدن دارد

چهره ات سبزه و چشمان تو آهو... اما
تپه ماهور تنت نیز چریدن دارد

آسمان مهر به آفاق نمی تاباند؟
پس چرا عشق کنون اینهمه دشمن دارد؟

می شوی قصه و در ذهن جهان می مانی
چون که چشمان تو صد خاطره از من دارد



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ | 11:25 | نویسنده : هاتف |

صبح شد برخیز

عطر گل‌ها نیست این بوی غریب از موی توست
وین نسیم عطر گردان قاصد گیسوی توست

كیست «شب بو» تا نسیم او برآشوبد مرا
در من این شیدایی از یاد تن خوش بوی توست

زلف مشكین را به باد صبحگاهی داده‌ای
وین قیامت‌ها همه از نافه‌ی آهوی توست

هم تو سیرابم توانی کرد، ای جاری‌ترین
ای که دریا از عطش پروردگان جوی تو‌ست

چشمهٔ آب حیات است _آه خضر من _ نه چشم
این که جوشان زیر طاق‌طرفه‌ی ابروی توست

دو گل سرخ و سفید و پنج پر، چون آفتاب
وا شده بر ساقه‌های همگنِ بازوی توست

چون گل خورشید گردان محو‌ دیدار تو شد
که به هر سو می‌روی خورشید چشمش سوی توست

عشق نجوا کرد با دیدار تو در گوش شعر
اینک آن کاو‌ لایقِ تختِ غزل بانوی توست

صبح شد برخیز و بنشین رو‌به‌روی آینه
تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست

#حسین_منزوی



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ | 7:31 | نویسنده : هاتف |

برایم آخرین باش

در آن چشمانِ زیبایت دو دنیا عشق می بینم
یکی را شمع شب هایم ، یکی را قبله و دینم

گرفته آسمانِ دل از این دوری ، صدایم کن !
دلم می خواهد امشب روبرویت باز بنشینم

نگاهت را ندزد از چشم بیمارم ، تو رحمی کن
بدون چشم تو بی مذهب و بی دین و آئینم

نفس هم میکشی هر لحظه بی تابم به جان تو
هوایی می کنی دل را ، غزل بانوی شیرینم

بخند و حال دل را زیر و رو کن حضرت حوّا
که از لب های عنابیِ تو ، صد بوسه برچینم

اگر کل نفس هایم به یغما هم بری جانم !
خیالی نیست چون هستی دوای درد و تسکینم

صفای سینه ام هستی هوای شور و سرمستی
دل از روی تو روشن می شود محبوبِ دیرینم

از این ساعت فقط همپا و همراه توام جانم
وَ دوستت دارمت را با زبان عشق تمرینم

به وزن آهنگِ شعرم نُت به نُت پلکی بزن هر دم
به موسیقیِ چشمت خوشه چینِ ماه و پروینم

برایم آخرین باش و بمان تا جان دهم پایت !
برایت عمر باقی را ، بدون مکث تضمینم

خیابان ، کوچه و ایوان ، حیاطِ خانه را حالا
برایت هر قدم گلدانی از پونه به تزئینم

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ | 9:56 | نویسنده : هاتف |

پاییـز کم‌کم می‌رود...

من زیـرِ پـایت می‌گذارم، آسمان را
تقدیمِ چشمت می‌کنم، مازندران را

لبهای مستت می‌برد، با یک تبسّم
هر آنچه رونق داد پسته، دامغان را

بگذار تا دستت کنم، گر می‌پسندی
چون حلقه‌ای در روز عقدم اصفهان را

گیسو مکن ای سرو سیمین‌بر پریشان
گمـراه می‌ترسم نمایی، باغبان را

از روی مـــاهت، گــر نقـــابت را بگیــری
آتش زنی با شمعِ رخسارت جهان را

اینگونه داری با کمــانت، می‌زنـی تیــر
دیوانه خواهی کرد آخر کهکشان را

پاییـز کم‌کم می‌رود از کـوی جانان
باید بیــاویـزی تو هم، روزی کمان را

#محمدرضا_فتحی



تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ | 9:19 | نویسنده : هاتف |

دلـم را برده‌ای

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
خودم دادم به دستت اختیارم را
به زیبـایـی نمــودی زار، کارم را

من از عاشق شدن، بیــــزار بودم
تو بردی ناگه از قلبم، قرارم را

به دامـت تا در افتــادم، همان دَم
به دستانت سپردم حُکمِ دارم را

شهـادت مـی‌دهـم، دیـوانـه بودم
خودم بر باد دادم، روزگارم را

دلـم را برده‌ای باخـود،دَمَت گرم
درآوردی چـرا آخـر دمارم را؟!

اسیرم کرده‌ای ای دوست،عمری
نخواهم بشکنم هرگز حصارم را

مـدد بنمــــــای یــارب! تـا ببــــوسـم
سحرگاهی،شبی،صبحی نگارم را

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌‌
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ | 6:52 | نویسنده : هاتف |

به  دنبالم  بیا

من مسیری تازه می دانم, به دنبالم بیا
از خدا و عشق میخوانم ,به دنبالم بیا

گر توهم مثل منی زخمی از این بیراهه ها
همدم و همراه میمانم ,به دنبالم بیا

سرفرودم پیش تو مردی نجابت پیشه ام
سینه ای پیش تو عریانم,به دنبالم بیا

پشت بر پشتم بده در پیچ ها و در خطر
چون برایت سقف و سامانم,به دنبالم بیا

از کویرِ خشک دلتنگی و از غمها نگو
من حدیث پاک بارانم ,به دنبالم بیا

فصلِ سرد بی کسی اینجا امانم را بُرید
خسته و سر در گریبانم , به دنبالم بیا



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ | 7:15 | نویسنده : هاتف |

نوش دلم لبِ تُ

پوچ است غیر تُ ، همه‌ی انتخاب‌ها
تلخ است در قیاس لبانت قطاب‌ها

نوش دلم لبِ تُ ، حلال و حرام چیست؟
از واجبات دین من است این ثواب‌ها

افتادنم به پای تُ از روی عجز نیست
اثبات جاذبه‌ست سقوط شهاب‌ها

رقصان عبور میکنی از دام‌ها غزال!
لرزیده است قلب تمام خشاب‌ها

هر شب تُ را خیال به من وعده میدهد
تعبیر شو ، فرار کن از چنگ خواب‌ها

💙💙



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ | 6:22 | نویسنده : هاتف |

عاشقم...

عاشقم…..
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی……
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را تنگ در آغوش بگیرم



تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 7:10 | نویسنده : هاتف |

شاعری یعنی صلای مهر تو

بوسه هایت را بپوشان بر تن لب‌های من
دوست دارم تا که آغوشت شود ماوای من

ای سراسر شور شیدایی، تو ای تصنیف عشق
چون خدا یک دانه ای، ای گوهر بی تای من

آیه ای هستی که بر من یڪ شبه نازل شدی
با عذار مَه وَشَت روشن شدہ سیمای من

زندگی یعنی که عَین و شین و قافِ مهر تو
با حضورت گشته رویایی، تِم دنیای من

رد عنّاب لبانت بر لبانم ماندہ است
ڪردہ ای مسکور و مستم، لعبت صهبای من

با نُت احساس تو صدها غزل سر دادہ ام
شاعری یعنی صلای مهر تو، آوای من

های این غزل با یاد تو خو کردہ اند
با خیالت الفتی دارد دل رسوای من ...



تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ | 4:34 | نویسنده : هاتف |

رخ یار...

در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد

آتش به دل و دیده و این بال و پرم زد

یادم نرود آن شب مهتاب که گفتی
شعر و غزلت بوسه به چشمان ترم زد

ما را نه توان رخ زیبای نگارست که عمریست
تصویر تو و آن گل زیبای بهاران به برم زد

زیباتر از آن نیست ندیدم و نجویید
اندیشه به چشمان تو آن خالق زیبا جگرم زد

خواندم به هوایت غزلی تا که بگویم
اشک آمد و آهی و بر آن کاغذ زیبا غزلم زد



تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ | 23:1 | نویسنده : هاتف |

دائـــــم دعایت می‌کنم 

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
عاشقـــی دیـوانـه‌ام، دائـــــم دعایت می‌کنم
ناســـزایم گر بگـویی، من ثنایت می‌کنم

امــر فــرمـا، تا که تقدیمت نمـایم جـانِ خود
هرزمان‌خواهی،همان‌ساعت فدایت می‌کنم

هیچ می‌دانی که از هجرت چه آمد بر سرم
من تو را با دردِ هجــران آشنایت می‌کنم

دست بر دامـانِ پُـر مهـرت زنم، هـرجـا روی
فکـر کردی، لحظه‌ای، آنـی، رهایت می‌کنم

روز محشر می‌گریزد، هرکسی از یار خـود
پا به پایت می‌دوم هرسو، صدایت می‌کنم

در جوانی بسته‌ام دل را به گیسویت مدام
خویشتن را در کهنسالی عصایت می‌کنم

حرمتـم را برده‌ای، امّا خیالی نیست هیچ
عاشقی دیوانه‌ام، دائم دعایت می‌کنم

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ | 6:25 | نویسنده : هاتف |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف