چکامه

شعر

چکامه | مهر ۱۴۰۴

هاتف
چکامه شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

تُ را سر بکشم

تا به توصیف تُ با بال غزل پر بکِشم
باید از حَدِ خودم پای فراتر بکِشم

اول آن شکلِ به هم‌ ریخته‌‌ی موی تُ را
با قلم موی غزل بافته بهتر بکشم

تا که الگوی نگاهت نشود دست به دست
ناز چشمان تُ را یکسره از بَر بکشم

عطرخوش رایحه‌ی هُرم نفس‌های تُ را
عین آویشن و گُلپونه معطّر بکشم

هیچ سروی به خوش اندامی بالای تُ نیست
قد و بالای تُ را مثل صنوبر بکشم

مژه‌ی چشم تُ را با نَمی از دُرد غزل
عین چشمان هراسان خودم تَر بکشم

بنشینم‌ به دل راحت و در آخر کار
مثل یک قهوه‌ی عصرانه تُ را سر بکشم



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ | 8:40 | نویسنده : هاتف |

کنارم تا سحر بنشین

امشب برایت شعرِشیرین چون شکر دارم
دریـای عشقـــــم، دامنـــی پُـر از ، گُهَـر دارم

گفتم: تـو را من می‌پرستم، دوستت دارم
آری، ولــــــی امشـب یقینـــــاً بیشتـر دارم

در روزِ بـارانـــــی، بـه دنبـــالـت روان گشتـم
تـا بـوسـه بـارانـت کنـــم، لب‌هــای تَـر دارم

صد شــاخه گل آورده‌ام، از بـاغِ احساسـم
هـر فصل آیــی نــزد من، بینـی ثمر دارم

ای مــاه، دل‌دل کـردنـت را، من نمی‌فهمم
در سینـه‌ام، تنهـا تـو را همچون قمـر دارم

شد قامتـم خم، تا که تـا قـافـت سفـر کردم
گفتم که مـرغی عاشقم من، بال و پَر دارم

حـرمـت مبـر از من، کنارم تا سحر بنشین
امشب برایت شعرِشیرین چون شکر دارم

#محمدرضا_فتحی

‌‌‌‌💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ | 7:42 | نویسنده : هاتف |

٬ به جای همه گل ها تو بخند !

همه می پرسند:
- چیست در زمزمه مبهم آب ؟
- چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟
- چیست در بازی آن ابر سپید ¸
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

"چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خــنده جام ؟
که تو چندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "

نه به ابر نه به آب نه به برگ٬
نه به این آبی آرام بلند ٬

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جــا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را
تنــها تو بدان
تو بیـــــــــا
تو بمان با من تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !
من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !

تو بمان با من ٬ تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !

فریدون مشیری



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ | 7:47 | نویسنده : هاتف |

کاش من بودم و تو ...

آمدی؛
با دامنی از گل‌های یاس
سر، روی شانه‌ام گذاشتی
و من نمی‌دانستم از شوق،
باید بخندم یا درسایهٔ گیسوی بلندت برقصم.

با حسّ غریبی؛
زلفهای طلایی تو را شانه زدم
و تو
در شورِ عاشقانهٔ خود، بی هیچ تشویش،
روی زانوانم آرمیدی.
من تا صبح
تمامِ لذت خیالی بهشت را
از لبهای شیرینت چشیدم.

کاش!
کسی هرگز خوابم را آشفته نمی‌کرد
کاش!
شب بود و شمع بود و شعر بود و
من بودم و تو ...
و دیگر هیچ!
و هیچ!
و هیچ!

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌‌



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ | 7:39 | نویسنده : هاتف |

آمدم با یک غزل خوابش کنم

آمدم آهسته تا با یک غزل خوابش کنم
پرده ی تاریکِ شب را غرقِ مهتابش کنم

عکسی از چشمان او در آسمان بگذارم و
از خجالت ، قرصِ مــاهِ نقره را آبش کنم

گفته بودم آینه محوِ تماشایش شود
خواستم تا بی نیاز از باده ی نابش کنم

موجی از دریا بیندازم به نرمی روی او
تا مگر مانندِ مرواریـد ، کمیابش کنم

نُت به نُت ، موسیقیِ بارانِ پشتِ شیشه را
با همین شب گریه ها لبریزِ مضرابش کنم

آسمان ، مستِ نگاه و نورِ ماه و سوزِ آه
بوسه بوسه لحظه ی دیدار بیتابش کنم

غنچه ی لبخندِ لبهایش مرامِ دلبری ست
آمدم امشب مونالیــزای در قابش کنم.



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ | 6:59 | نویسنده : هاتف |

لب لیوان

لیوان چو لبت بوسد و بوسم لب لیوان
پیداست، ز تو بوسه بگیرم نه ز لیوان

لیوان به لب لعل تو لب داد، به لبخند
ما لب بگرفتیم به لبخند، ز لیوان

لعل لب تو، بوسه نمیداد به این لب
آن لب بگرفتیم، ز لعل لب لیوان

لب بر لب لیوان و لب لعل تو در یاد
این لعل لب توست، نه لعل لب لیوان

تا لب به لب لعل تو دادیم، ندادیم
لب بر لب لعل دگری، جز لب لیوان

جز یاد تو و لعل لبت، لب نگشودیم
الا به لب همچو لبت بر لب لیوان

لبهای من و لعل تو و بوسه شیرین
این هر سه نشینند فقط بر لب لیوان



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ | 7:34 | نویسنده : هاتف |

باز هم با من بمان

اصلا امشب صاف کن با من حسابِ عشق را
تا بپرسم از شما تنها جوابِ عشق را

کاشفِ چشمِ تو دیشب با غزل درگیر شد
تا بریزاند لبت صدها کتابِ عشق را

من اگر شبها به آغوش شما راهی بَرَم
باتو خواهم برد صدها شب ثوابِ عشق را

یا سرت بر شانه ام نه یا سرم بر شانه ات
تا ببینم یا ببینی نازِ خوابِ عشق را

شانه در زلفت بیاور تا ببینی باز هم
از پریشانیِ قلبم پیچ و تابِ عشق را

نازنینم باز هم با من بمان و گوش کن
تا بگویم قصه های نابِ نابِ عشق را

غرق دریایِ غمت شد شاعرِ چشم شما
بر سرم حالا تو میبینی حبابِ عشق را



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ | 5:51 | نویسنده : هاتف |

بـا  نــاز  بیــــا تــو

🌹🍃🌱🌕🌹🍃🌱🌕🌹🍃🌱🌕🌹🍃🌱🌕🌹🍃🌱🌕🌹🍃


بـا نــاز بیــــا تــو ، میـــزبـانــی با من
گل باش و بخنـد، باغبانی با من

یک بار به من نظـر نمـا، با حسـرت
صدمژده و شور و ارمغانی با من

با عشق گشـا، به‌روی زردم، آغوش
دل‌دل منمـــا تـو، دلستانی با من

از قـولِ غـزل بگـو به بـاران، تا صبح
بر دشت ببــار، نغمه‌خوانی با من

بـی‌وقفه بـــزن بـه آبِ عشــرت، پـارو
اصـلاََ نهـــراس، بادبانی با من

گفتـی که نمـا گلابِ قمصــر، حـاضـر
هر روز بیا تو، گل فشانی با من

دانـی تو، نشـانِ گـوهـرین دارم من؟
باشد تو بیا شبـی، نشانی با من

مفعــــول مفــــــاعـلن فعــــولن، با تو
این شعرِ قشنگ و آنچنانی با من

#محمدرضا_فتحی


🌱🍃🍀🌼🌸🌺🌱🍃🍀🌼🌸🌺🌱🍃🍀🌼🌸🌱🍃🌼🌸🌺



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ | 7:57 | نویسنده : هاتف |

چکنم؟

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
می‌کشم نقشِ تو را در دلِ تنگم،چکنم؟
می‌برد صبـرِ مـرا نقشِ قشنگم،چکنم؟

تو فکندی به سرم سایه چو مهتاب،ولی
من در این برکهٔ تن، مثل پلنگم،چکنم؟

تو بگو جـرم مـرا، ای مهٔ شیرین حَـرَکات
دیـو و دلبــر، همگی آمده جنگم،چکنم؟

من فقط عشقِ تو را در همه جا جار زدم
می‌زند هرکه به دستورِ تو سنگم،چکنم؟

باغِ پُــر بـار و بَــری بـودم و از جــورِ فلک
عاقبت رفت چنین، رونق و رنگم،چکنم؟

همه شب درسِ وفــا داد مـــرا، قنـدِ لبت
من از این کارِ تو دیوانه و هنگم،چکنم؟

به توگفتم چه‌کشیدم زغمت درهمه عمر
می‌کشم نقشِ تو را در دلِ تنگم،چکنم؟

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌‌

🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ | 7:42 | نویسنده : هاتف |

بر دو جهان نمی دهم

ای که همه نگاه من، خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو

گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات
بر دو جهان نمی دهم، یک سر تار موی تو

مستی هر نگاه تو، به ز شراب و جام می
کی ز سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو ...

"کمال جعفری امامزاده"

💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ | 12:14 | نویسنده : هاتف |

ولی حالا چرا؟

آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه‌ٔصبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم‌نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش می‌شد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطرآمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...


فرهاد_شریفی
‌‌‌‌‌



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ | 11:37 | نویسنده : هاتف |

بی‌تو خواهم مُرد

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
از کجا معلـــــــــوم، تا فــــــــــــــردا بمانم نازنین
از کنــارت لطف کن امشب نرانم نازنین

سالها با آه و حسرت کرده‌ام شب را سحر
حرفها، یخ بسته عمری بر زبانم نازنین

گفته‌ام هرجا که باشد باتو گویم دردِخویش
اشک، می‌بندد همان ساعت دهانم نازنین

باز هم با نــاز، از این کـــوچه وقتـی می‌روی
می‌زنی با تیــرِ مــژگانت به جانم نازنین

مشکلم را پیشِ هـرکس برده‌ام آهـی کشید
بی‌تو خواهم مُرد،این خط این نشانم نازنین

بارهـا، بر نعشِ عاشق پیشه‌ای گفتم اذان
عاشقی هم، عاقبت گوید اذانم نازنین

می‌رسد روزی که با افسوس باید خم شوی
زیرِ مشتی خاک، بنمایی نهانم نازنین

#محمدرضا_فتحی

🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:45 | نویسنده : هاتف |

بى تو مهتاب شبى

بى تو مهتاب شبى در بغل پنجره مردم
و خودم را به غم انگيزترين درد سپردم

تو که رفتى و رميدى و گذشتى و رسيدى
من به جز حسرت و اندوه ولى سهم نبردم

و دلت بود از اين هجرت پردرد خبردار
مرگ بادم كه فريب تُ و لبخند توخوردم

وعده كردى كه مراخسته و تنها نرهانى
من ولى تاصدمين روز به ياد تو شمردم

بازميگويم و ميگويمت اى مرغ مهاجر
بى تو مهتاب شبى در بغل پنجره مردم



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 16:5 | نویسنده : هاتف |

بسپار به "من"

تحریم نکن وسوسه ی عطر تنت را
ای کاش که با خود نبری پیرهنت را

شاعر شدنم حادثه ی خوب و خوشی بود
باید که ببوید دهن "من" دهنت را

"در حسرت گفتار" تـو" آواره ترینم"
کوتاه نکن هیچ زمانی سخنت را

ما عاشق و معشوق ترین زوج زمینیم
بسپار به "من" دغدغه ی ما و منت را

از مرز شب خستگی ام بگذر و هرگز
از ذهن خودت دور نگردان وطنت را

تا مرگ در آغوش هم آرام بگیریم
از یاد ببر فکر و خیال کفنت را

"تـو" پاک ترین مریم تاریخ زمینی
تحریم نکن وسوسه ی عطر تنت را

فرهاد_حامد

💙💙

‌‌



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 8:38 | نویسنده : هاتف |

با من از ماندن بگو

تا تو باشم بی نیاز از هـر نیازم خوب من

با همه خوب و بد دنیـا بسازم خوب من

با تـو باشم آسمان زیر پر و بال من است
با صدای خنده هایت نغمه سازم خوب من

شاعر چشمان تـو بودن برایـم آرزوست
در غزل با عشق تو من یکه تازم خوب من

با من از ماندن بگو رفتن عذابـم میدهد
در قمـار زندگی بـا تـو نبازم خوب من

نـاز چشمان نجیبت را بـه جانم میخرم
قبله ام چشمان تو ،رو به نمازم خوب من

آنقـَدَر پـاک و زلالی و مقدس نـازنین
دوست دارم پیش تو دل را ببازم خوب من

میشوی سنگِ صبـوری بـر من ِسنگ صبور
کس نباشد غیـر تو محرم به رازم خوب من

جواد الماسی



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 8:33 | نویسنده : هاتف |

غیر مجاز است!!!

تشبیه لبــــــــــانت به عسل ؛ غیر مجاز است
معشوقه گـــــرفتن به بغل ؛ غیر مجاز است!

وصف بـــــدن و گیسوی بی روسریِ تُــــــو ؛
آوردنِ سیــــــــنه به غزل ؛ غیر مجاز است!!

تُو دختــــــــــر همسایه‌ی زیبای منی ، حیف
دیـــــــدارِ تُو با اهل محل ؛ غیر مجاز است!

گر "گِرل فــــــــریندم"شده‌ای ، وای به حالم
با زاهـــد و فتواش جدل ؛ غیر مجاز است!!

نیـــــروی عجیبی ست میــان من و معشوق
این جـــــــــــاذبه از روزِ ازل غیر مجاز است

می‌بوسم و می‌بوسی و هستیم چه شـــادان
بر روی زمیـــن رد و بدل غیر مجاز است؟!!

لب بر لب من شو ، که لبـــانت....نه ولش کن
این کارِ تُ ، تا "تیر"و"زُحل"غیر مجاز است!!

مژگانی ! ازین پس نگو از بــــاده و مشروب
اشعار تُــــو و شیخ اجل ؛ غیر مجاز است!!!

یک بوسه نه ، صد بوسه بده در ملاء عــام
کی گفته که کندوی عسل غیر مجاز است؟!!



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:15 | نویسنده : هاتف |

گل کرد عشقت در درونم

روزی نگاهت در نگاه من قدم زد
یک حس زیبا را درون من رقم زد

پلکی نزد خورشید هم آن روز زیبا
در وقت رفتن تازه پلکش را به هم زد

صبحی بهاری بود و من محو تماشا
ناگه شب آمد پیش روی ما علم زد

رویش نشد آن شب بیایید ماه بیرون
تا دید ماه سرتری در شب قدم زد

گل کرد عشقت در درونم بانسیمی
خوش می وزید و موی صافت را به هم زد

گفتم من و این آرزوی با تو بودن
گفتی نگاهت آرزوها را رقم زد

گفتم گرفتاری اگر تقصیر چشم است
از چیست قلبم در هوایت دم به دم زد

یک لحظه گر دستم رسد باشم کنارت
صد بوسه از روی توخواهم دست کم زد

گفتی نصیبش می شود اندوه خوردن
هر کس دروغین لب به سوگند و قسم زد

گفتم که تا هستم بمانم عاشق تو
گفتی که باید پیش من حرف از عدم زد

ما هردو باید محو همدیگر بگردیم
عاشق نباشد هرکسی لاف از منم زد

جمع من و تو می شود ما بعداز اینها
در جمع باید روی خود را هم قلم زد

آخر کم آورده در این بازار دنیا
هر کس از اول از خودش بسیار دم زد

چون آمدی بنیان شادی را نهادی
شادی رسید و تیشه بر بنیاد غم زد



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:0 | نویسنده : هاتف |

کاش بودی

با خیالت می‌نشینم نیمه شب در خلوتم
تا ببینم روی ماهت، تشنه‌ی یک فرصتم

داغ دلتنگی نشسته بر دلم از دوری ات
لحظه‌ها را می‌شمارم، میخکوب ساعتم

کاش بودی رو به رویم ای رفیقِ راه دور
تا که می‌گفتم برایت مو به مو از غربتم

روز رفتن دفتر شعری سپردی یادگار
شاعری کردن به یادت، گشته اکنون عادتم

در تمام خاطراتم ردپایی از تو هست
با مرور خنده هایت، این چنین بی طاقتم

چون سرابی در کویر از دور، سوسو میزنی
تا بنوشم از نگاهت، تشنه و پر حسرتم

ای که همچون نقش رستم بر دل من حک شدی
درد هر تیشه کشیدن، شد تمام لذتم

جز تو در رویای خود دعوت نکردم دلبری
من هم آیا لحظه ای در خوابهایت دعوتم؟



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 3:14 | نویسنده : هاتف |

"ماه" پیش تُ کم آورد

"دلِ رسوا شده" اصرار به حاشایت داشت
"چشمِ دلداده" ولی میلِ تماشایت داشت

"ماه" پیش تُ کم آورد و فقط جاذبه را
بی‌غُلُوْ در نظرم صورت زیبایت داشت!

"شاهِ شمشاد قَدان، خسروِ شیرین‌دهَنان!"
"حافظ" این‌شعبده را، از قدِ رعنایت داشت!

در غیابت دلم هربار به خود می‌لرزید
تن من منحصراً میل به گرمایت داشت



تاريخ : جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:44 | نویسنده : هاتف |

گفتم... گفت..

گفتم که دو چشم سیهت ، گفت که مستند
گفتم مُژِگان ، گفت که با مست نشستند

گفتم که شکستند دلم ! گفت درست است
گفتم که چرا ؟ خنده زنان گفت که مستند

گفتم نگهت ، گفت بگو آفت دلها
گفتم دو لبت ، گفت بگو باده پرستند

گفتم که دو زلفت دلِ من ، گفت ربودند
گفتم که شکستند چرا ؟ گفت : شکستند !

گفتم که بسی سرو سهی ، گفت بلند است
گفتم به بَرِ قامت تو ، گفت که پستند

گفتم که میان و دهنت ؟ گفت طلسمند
گفتم که چه سان ؟ گفت همین نیست که هستند ؟

گفتم به که باشد نظرت ؟ گفت به عشّاق
گفتم همه مردند ز غم ، گفت با نازکه رستند

گفتم که درِ میکده ها ؟ گفت گشودند
گفتم همه درهای دگر ؟ گفت که بستند

گفتم که بَرَد راه به تو ؟ گفت که "مفتون"
گفتم دگران ؟ گفت همه باد به دستند



تاريخ : جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : هاتف |

اصرار نکن

گفتی که نگو روی تُ را ماه ندارد
اصرار نکن جان خودت راه ندارد

کی ماه چنین صورت پُر جاذبه دارد
بس کن سر جدّت که به والله ندارد

موهای تُ پیغمبر کفار جهان است
ابلیس خودش نصف تُ گمراه ندارد

حق داشته بابایت اگر زمزمه کرده
در کودکی‌ات مثل تُ را شاه ندارد!

گرم است هوای غزلم وای خدایا
گرم است و گلم دامن کوتاه ندارد

تُ دور نشو تا همه‌ی خلق نگویند
با ناله چه سودا بکند آه ندارد

حالم چو مریضی‌ست که فهمیده طبیب‌اش
اخبار بدی دارد و همراه ندارد!

درمان غم مصرع بالاست لبش حیف
تب خال زدم بوسه از او راه ندارد



تاريخ : پنجشنبه دهم مهر ۱۴۰۴ | 7:16 | نویسنده : هاتف |

حالِ خوبی است....

حالِ خوبی است که در چشمِ تُ نازی باشد
به تماشایِ تُ احساسِ نیازی باشد

آبشارانه و پر جاذبه بر قامتِ تُ
تا کمر مویِ رها گشته‌یِ بازی باشد

رویِ لب‌هایِ تُ لبخند و غزل خوانیِ من
قصه از دلبریِ دور و درازی باشد

شانه‌ام بالشِ موهایِ پریشان شده‌ات
شبی و عاشقی و شعریِ و رازی باشد

چای خوشرنگی و آهنگی و یک حسِ لطیف
شجریانی و آوازی و سازی باشد

بوسه‌ای خواهم و با حجب و حیایی مخصوص
نازِ چشمانِ تُ مانندِ جوازی باشد

قلبم آرام شود با تُ اگر در آن شب
از کتابِ هنرِ عشق فرازی باشد



تاريخ : پنجشنبه دهم مهر ۱۴۰۴ | 6:52 | نویسنده : هاتف |

تعبیرش تُ‌یی

دیدہ ام خورشید را در خواب تعبیرش تُ‌یی
خواب دریا و شب مهتاب تعبیرش تُ‌یی

زان لب شیرین حوالت ڪن برایم بوسہ‌ای
اے ڪہ رویاے شراب ناب تعبیرش تُ‌یی

گیسوانت را بہ گرد گردن من حلقہ ڪن
اوست! ای‌ڪہ خواب پیچ و تاب،تعبیرش تُ‌یی

از معبّرها نمےپرسم ڪہ خواب صبح وصل
عشق من ! بے رمل و اصطرلاب تعبیرش تُ‌یی

خود،نہ تنها خواب‌هاے چشم تن بل بی‌گمان
هر چہ چشم جان ببیند خواب، تعبیرش تُ‌یی

خوب من ! خواب تُ را دیدن در این دنیاے بد
چون گل روییدہ در مُرداب ، تعبیرش تُ‌یی

خواب دیدار تُ و فریادهاے من ڪہ : آی!!
رفتم از دستت مرا دریاب! تعبیرش تُ‌یی



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ | 11:32 | نویسنده : هاتف |

از کجای قلعه‌ام وارد شدی؟

نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی
خالق هر لحظه از این عشق پنهانم تویی

با نگاهت داغ یک رویای شیرین بر دلم
می‌نشانی تا بفهمم حکم ویرانم تویی

بی‌قراری می‌کند در شعر هم رویای تو
باعث بی‌تابی چشمان گریانم تویی

آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم
«رَبَّنا وَ آتِنا»ی بین دستانم تویی

گرگ‌های چشم تو، آدم به آدم می‌درند
من نمی‌ترسم از آن وقتی که چوپانم تویی

عشق دورم! از کجای قلعه‌ام وارد شدی؟
که ندیدی در حریمم ماه و سلطانم تویی

درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست
من غلط کردم نگفتم دین و ایمانم تویی

نه زلیخا هم نمی‌فهمد همین حال مرا
تا جهنم می‌روم حالا که شیطانم تویی!!



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ | 3:54 | نویسنده : هاتف |

بازا که فرمان می بر

امشب اگر یاری کنی، ای دیده توفان می کنم
آتش به دل می افکنم، دریا به دامان می کنم

می جویمت، می جویمت، با آن که پیدا نیستی
می خواهمت، می خواهمت، هر چند پنهان می کنم

زندان صبرآموز را، در می گشایم ناگهان؛
پرهیز طاقت سوز را، یکسر به زندان می کنم

یا عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را، از عقل عریان می کنم

بازا که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم
آن را که می خواهی ز من، آن می کنم، آن می کنم.

"سیمین بهبهانی"



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ | 0:34 | نویسنده : هاتف |

خنده‌هایت خودنمایی میکند

در خیـالم خنده‌هایت خودنمایی میکند
چشمِ تُ در مسجدِ قلبم، خدایی میکند

دست‌هایم بیقـرارِ لمسِ مویت میشود
روسـری وقتی از آنهـا رونمـایی میکند

قطبِ قلبِ من هوای بوسه دارد نازنین
بـوسه‌هـای تُ دلـم را استوایی میکند

بی گذرنـامه مرا بـه مرزِ آغوشت بخوان
دست بی مغزم هوای تن گشایی میکند

بیگناهم گر، به آغوشت هَوس دارم گُلم
عشق، هـر پـرهیزگاری را هـوایی میکند

💙💙



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ | 7:24 | نویسنده : هاتف |

هوایت ڪردم

بوے احساس توپیچید هوایت ڪردم
امدم با دل سرگشتہ صدایت ڪردم

دیدمت دلبر دلخواہ و دل ارا بودے
از میان همہ ے جمع جدایت ڪردم

گفتم از عشق در ان لحظہ ے ناب
و تو را بر بغل خویش هدایت ڪردم

تا بدانند همہ دلبر و دلدار منے
عاشقے را بہ تو اینگونہ عنایت ڪردم

شاعرت بودم و حالا شدہ ام عاشق تو
هر ڪجا قصہ ے عشق تو روایت ڪردم

اول و اخر هر شعر دعایت ڪردم
بعد هر شعر دلم را بہ فدایت ڪردم



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ | 7:49 | نویسنده : هاتف |

من پریشان نگاهت ماندہ ام

آرزو دارم شبے با بوسہ سلطانت شوم
یا تو سلطانم شوے و من نگهبانت شوم

آرزو دارم اگر یڪ لحظہ با من سر ڪنی
تا نفس دارم اسیر و بند زندانت شوم

مهربانم من پریشان نگاهت ماندہ ام
آرزو دارم همیشہ تا پریشانت شوم

همچو ماهے بر لب حوض نگاهم ڪن نظر
آرزو دارم تو آیے من بہ قربانت شوم

با نگاهے آتشین بارے بسوزانم چو تب
همچو شمعے لایق شبهاے هجرانت شوم

زیر خاڪستر ز هجرت شعلہ ها دارم ولی
روز و شب گر مے ڪنم تا آتش جانت شوم

در فراق تو ولے هے میڪشم خط بر رخم
تا ڪہ با حشم دمے شاید گریبانت شوم

بستہ ام در جستجویت بار دلتنگے و غم
شاید امشب شایدم فردا ڪہ مهمانت شوم

روز و شب با هر غزل یاد تو دارد قلب من
آرزو دارم بیایے تا ڪہ دیوانت شوم



تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ | 14:27 | نویسنده : هاتف |

نیازم به تُ بسیار!...بیا

می‌شود دل بدهی دلهره از ما ببری؟
ساحلم دست تُ باشد که به دریا ببری؟

این روا نیست که بر دوشِ‌ تُ غم باشد و من
مرده باشم که تُ آن را تک و تنها ببری!

کار ما خیر مگر نیست! الهی که عزیز
اجر این عاشقی‌ات را همه یکجا ببری

می‌پذیرم که اگر عشق به کامت نکنم
صبح شیون بشود! سینی حلوا ببری

ناز من هیچ ، نیازم به تُ بسیار!...بیا
ای که با شاخه گلی بوسه‌ی ما را ببری!

دوستت دارم و در یاد مبادا نروم!
دوستت دارم و از یاد مبادا ببری



تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ | 7:4 | نویسنده : هاتف |

غزل‌گویت‌شدم

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
غزل‌گویت‌ شدم ازبس که‌ درچشمانِ من ماهی
بخوان ای‌شوخ! شعرم‌را، محبّت کن هر از گاهی

زهر سو در به رویم بست،این دنیای دون آخر
دمـــــادم مـی‌زنــــم بـر در، مگـــر پیدا کنم راهی

زدم بـر آب و آتش، تـا ببینــــم روی مـاهت را
ندارم در بسـاطــم هیچ در هجــرت، بجـز آهی

نشستـی در دلــم، تا شورشـی بر پا کنـی دائـم
چه گویم من؟ که از احوالِ این دیوانه آگاهی

که می‌داند که دارم پادشـاهــی می‌کنم با فقـر؟
شهادت‌ می‌دهم: باعشقِ شیرین می‌کنم شاهی

نگفتی عاقبت از من چه می‌خواهی که با حُرمَت
کنم تقدیمت ای زیبـــــاتــرین! هر آنچه می‌خواهی

مکن عیبم: -اگر با شعر بازی می‌کنم هر شب-
غزل‌گویت‌شدم ازبس که‌ درچشمانِ من ماهی

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ | 7:58 | نویسنده : هاتف |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف