چکامه

شعر

چکامه | مرداد ۱۴۰۴

هاتف
چکامه شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

لیلی شعرم!

لیلی شعرم! بیا اینجا هوا دم کرده است
هجر چشمانت مرا لبریز ماتم کرده است

لیلی شعرم! نمی‌دانی که دور از یاد تُ
هر غزل چشمان من را خیس شبنم کرده است

لیلی شعرم! تمام خطبه‌های شعر من
چشم من را با دو چشمان تُ مَحرم کرده است

من به یادت می سرایم گر نمیدانی ، بدان!
این سرایش‌ها مرا رسوای عالم کرده است!!!

ناله‌هایم بی شمارند و طبیب عاشقان
از لبانت بر لبانم ذکر مرهم کرده است

لیلی شعرم! نبین من را که قد خم کرده‌ام
درد دوریِ تُ جانا قامتم خم کرده است

لیلی شعرم! دگر قلبم عنانش را برید
در هوای کوی تُ این بی پدر رم کرده است

قصد جانم را نموده در هواخواهی تُ
آن چنان شیطان که قصد جان آدم کرده است

لیلی شعرم! بدان پس لرزه‌های هجر تُ
پیکر و جان مرا ویران‌تر از بم کرده است



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 20:12 | نویسنده : هاتف |

شب یلدای گیسوهات...

وخوابم می برد بین هزار و یک شب موهات
و سجده میکند هاروت هم بر سِحر ابروهات


هزاران سال می پیچد به گوش مردم شیراز
صدای جینگ و جینگ نغمه ی ساز النگوهات


چرا یادت نمی آید که در دنیای قبلیمان
تو تاکی بودی و من پیچکی بر دور بازوهات


و در هندوستان روزی خدای معبدی بودی
و من هم بت پرستی در میان خیل هندوهات
.

من و تو یک نفر بودیم از اول مطمئن هستم
سر من را خدا داده برای روی زانوهات!


به دور از چشم بدخواهان بیا عاشق شویم از نو
قرار ما کنار خُم ! شب یلدای گیسوهات...

#احمد_جم



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 7:57 | نویسنده : هاتف |

بودنت را دوست دارم

بودنت را دوست دارم، دیدنت را بیشتر
لابه‌لای هر غزل، رقصیدنت را بیشتر

عطر شبهای پاریس، جیکا، ولنسی معرکه‌ست
دوست دارم من ولی عطر تنت را بیشتر

بین گلهای شقایق، لاله و شب‌بو و رز
مایلم بوییدنت را، چیدنت را بیشتر

طرح لبخندت میان قاب صورت دیدنی‌ست
دوست دارم گرچه من خندیدنت را بیشتر

یک کمی نزدیک‌تر بنشین عزیزم چون که من
دوستت دارم ولی بوسیدنت را بیشتر



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 7:55 | نویسنده : هاتف |

خوش به حال دلبر تو

یک نفر را دوست دارم، شعر میگویم برایش
آمده در زیر شعر من نوشته: عاشقین؟!

این همه از دردهایم گفته ام باز آمده
مینویسد: خوش به حال دلبر تو! آفرین!

من کہ شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی
من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی

با من از ماندن بگو رفتن تباهم می کند
خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند

من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام
ترک عادت هم که می دانی چه کارم میکند؟!

قدر یک دم دست هایت را زدستانم مگیر
فکر یک دم بی تو، بر مردن مجابم می کند



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ | 7:24 | نویسنده : هاتف |

با من سخن بگو...  

با من سخن بگو...
از شورِ گلِ سپید"
از شاپرک‌هایی
که میان واژه‌ها اسیر مانده‌اند.
از مهتاب بگو"
از نهری
که کوفتگیِ قناری‌ها را با خود می‌برد"
از آذر بگو"
که در گلو می‌سوزد"
چون قطره‌ای
از ابرِ خشمگین.

از غرورِ نگاهت بگو"
از شکوهِ قدیمی‌ترین قرارِ تاریخ"
از غنچه‌های خاموشِ لب‌هایت...
چیزی بگو
که مستیِ شراب را
در جانم بریزد.

همان بهاری که
لحظه‌لحظه‌اش
رویاهای سبزِ عاشقی را
در آغوش دارد.



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ | 0:11 | نویسنده : هاتف |

تو چطور؟

من پر از وسوسه ی چشم تو هستم! تو چطور؟
من از احساس غزلخیز تو مستم! تو چطور؟

تویی آرامش من, شاخه گل طنازم
من سبو از سر شوق تو شکستم! تو چطور؟

فصل پاییز, مه مهر, و زیبایی تو
عهد با قلب پر از مهر تو بستم! تو چطور؟

عرصه ی عشق توو ضعف حریفی که منم
باز در جنگ دل و عقل نرستم! تو چطور؟

آمدی بزم مرا ساز ونوا بخشیدی
منکه از مجلس اغیار گسستم! تو چطور؟

کوچه ی غمزده با آمدنت شد چو بهشت
در دل کوچه بیاد تو نشستم! تو چطور؟

آنقدر سنگ به پای من غمدیده زدند
ولی از کوی تو یک لحظه نجستم! تو چطور؟

بیوفایی نکنی, عشق تو حرمت دارد
من از این عهد که بستم نگسستم! تو چطور؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴ | 17:58 | نویسنده : هاتف |

در آغوشم بگیری محشر است

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است

تنگ بین ِ بازوان ِ تو اسیری محشر است

تا تویی ماه ِ تمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است

شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است

طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است

تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ "شیشه" "گرد"گیری محشر است

کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است

"بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی"
آه... این شعر ِ "فریدون ِ مشیری" محشر است

گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟
گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است

آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک
تا بیایی و سراغم را بگیری "محشر" است

#شهراد_میدرے



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴ | 1:13 | نویسنده : هاتف |

یک نفر با مردمک های قشنگ آبی اش

دردسر یعنی لبان غنچه ی عنابی اش
می کشد هر شاعری را گونه ی سرخابی اش

یکنفر دارد برایم تشنگی می آورد
یکنفر با مردمک های قشنگ آبی اش

شعر معروف مشیری کوچه ،حتما خوانده ای
اقتباسی بوده لابد از رخ مهتابی اش

عصر جمعه بدترین ساعات عمر عاشق است
با همین دلتنگی و دلشوره و بی تابی اش

عشق او دارد مریضم می کند باور کنید
بالاخص شب،با تحمل کردن بی خوابی اش

گفته می آید ولیکن مطمئنم می رود
دلخوشم حتی به قول و وعده ی قلابی اش

یکنفر مأمور قرمز کردن چشم من است
یکنفر با مردمک های قشنگ آبی اش

💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۴ | 7:53 | نویسنده : هاتف |

باز هم عکس تو و....

باز هم عکس تو و صورت ماهت مثلاً
من تنها شده هم غرق نگاهت مثلاً

فکر صبح ام تو بیایی وسرت چادر سبز
الکی من بنشینم سر راهت مثلاً.....

چادرت را ببرد باد و کمی هــُـول شوی
باد برهم بزند موی سیاهت مثلاً

من خجالت بکشم، نه نه خجالت نکشم
بروم از چمدان، بعد کلاهت مثلاً....

حرکاتت همه در قاب دلم عکس شود
خنده‌ی پرنمک و گاه به گاهت مثلاً

با منیژه شدنت بیژن دیوانه شوم
یکسر از قصد بیفتم ته چاهت مثلا

یا امیرم شوی و کشور دل بگشایی
کهنه سرباز تو و عضو سپاهت مثلاً

کوچه خلوت شود آهسته ببوسم لب تووو
«بشود بوسه سرآغاز گناهت مثلاً»



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴ | 16:19 | نویسنده : هاتف |

عشق همین است...

آمدی، رد شدی از دور نگاهم کردی
چشم بر هم زدی و چشم براهم کردی

بغلم کردی و دلبسته ی این زهر شدم
بغلم کردی و دیوانه ی یک شهر شدم

بغلم کردی و آفاق تماشا می کرد
ماه تا دیدنمان روزنه پیدا می کرد

در و دیوار پر از حس حسادت شده بود
بوسه هامان جلوی آینه عادت شده بود

تا سر درد و دل پیرهنت وا می شد
بین چشم من و موهای تو دعوا می شد

هرکسی فکر خودش بود که تنها نشود
که سر و کله ی هر فاصله پیدا نشود

من به این فکر که دنیا نکند بد بشود
نکند چشم کسی از بغلت رد بشود

نکند بی خبرم بگذاری از حالت
نکند باد بیاید که بیافتد شالت

من به تو خیره که دیوانگی آغاز شود
تو به من خیره مبادا یقه ام باز شود

عاشقی فرم جدیدی به نگاهم می داد
حمله می کرد و خودش نیز پناهم می داد

اصلا انگار منی نو متولد شده بود
مثل یک کافر بالفطره که عابد شده بود

تا نگاهم به نگاهت متقاطع می شد
نور از مرکز این صاعقه ساطع می شد

جز خدا هیچ کسی شاهد این نور نبود
چه شد آن شب؟ به خدا چشم خدا شور نبود

آسمان بار امانت دگر از من نگرفت
عشق را هیچ کسی بعد تو گردن نگرفت

مادرم دل نگران بود و دعایم می کرد
توی خوابم وسط گریه صدایم می کرد

پدرم کفری رفتار بعیدم می شد
دزدکی خیره به موهای سفیدم می شد

چه شد آن کوره ی احساس سرازیر شده؟
این پسر پای کدامین غزلش پیر شده؟

بعد تو آینه هم در پی انکارم بود
شاهد سوختنم بعد تو سیگارم بود

چه بگویم نفسم بند نیاید در شعر
مرگ بر خاطره، بر حافظه، بر من، بر شعر

حرف بسیار ولی حوصله ها بی رحمند
مابقی را همه از حال بدم می فهمند

من خودم معجزه ای ژرف خیالش کردم
بگذریم، عشق همین است، حلالش کردم



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴ | 9:0 | نویسنده : هاتف |

وزن‌ها ریخت بهم ؛ قافیه‌ها ریخت بهم

رد شد از کوچه‌ی ما ؛ خانه‌ی ما ریخت بهم
یک نظر کرد مرا ؛ کلِ مرا ریخت بهم

"من مَلَک بودم و فردوسِ برین " اما او
بوسه‌ای داد به من ؛ عرشِ خدا ریخت بهم

معتکف در حرمِ امنِ دلم بودم و او
تا که آمد جهتِ قبله‌نما ریخت بهم

شاعرِ شهرِ خودم بودم و از شهرِ خودش
ضربانِ قدمش ؛ شهرِ مرا ریخت بهم

وزن‌ها ریخت بهم ؛ قافیه‌ها ریخت بهم
شعرها ریخت بهم ؛ شاکله‌ها ریخت بهم

یک نظر صورتِ ماهش به قمر داد نشان
شرم افتاد به ماه و همه جا ریخت بهم

تار را بم نزن ای یار ؛ زمین می‌لرزد
تازه فهمیده خدا ارگ چرا ریخت بهم ؟!



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ | 15:16 | نویسنده : هاتف |

غزلم عشـــــوه بیا

من فقــــط از توڪمــــے عشــق تمنا دارم
دل بے تاب ڪه در حســــــرت دریا دارم

تو پر از بوے خوش لاله و ریحانے و من
یک دلِ مـــست تر از عاشق شیدا دارم

دل و جانم به فداے قدمت حضرت عشق
این چه سرے است ڪه در او همه سرها دارم

بگذارید ڪه گــــــــندم شــــود آغاز بهار
بر ســــــرم قصــــه ے آدم؛ دل حوّا دارم

اے ڪه از ڪوچه ے معشوقه ے ما میگذری
یوسفم نیست ولے شــــور زلیخا دارم

بوے ناز تو گرفته است همه شهر و دیار
این چنین معجره از حضرت والا دارم

ترجـــــمان شفقـــــے در نظر عاطفه ها
خوشم از اینڪه زچشـــمان تو معنا دارم

راز پنــــهان شده در پشت غزلهاے منی
مدتے هست به دل نیـــــت افشا دارم

روزگارے است ڪه از چشم جهان افتادم
حسرتم نیست ڪه در چشم شما جا دارم

بگذارید ڪه این شعر خــودش دل ببرد
غزلم عشـــــوه بیا آیت انشـــــــــا دارم

بند بندم شده مجنون رخت شاه غــزل
پاے هر بنــــد غزل مهـــــرهءمــار دارم
‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ | 14:36 | نویسنده : هاتف |

یعتی عشق...

از تبِ چشمِ تُ دیوانه شدن یعنی عشق
باهمه غیر تُ بیگانه شدن یعنی عشق

شام دیدارِ تُ چون شمع به خلوتگه راز
درشبِ چشم تُ پروانه شدن یعنی عشق

باده‌ے چشم تُ نوشیدن و بعدش عمرے
ساڪن گوشه‌ے میخانه شدن یعنی عشق

یوسفم! گر بِدَری پیرهنم باڪی نیست
بهر تُ قصه و افسانه شدن یعنی عشق

وقت ویرانگی از جور زمان دلبرجان
زیر آوار غمت شانه شدن یعنی عشق

بی جهت عمر من آلوده‌ے تنهایی شد
با تُ هم‌سایه و هم‌خانه شدن یعنی عشق



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ | 6:52 | نویسنده : هاتف |

با کیش رخت مات شدم

زندگی صحنه دل بود ؛ که من کات شدم
بسکه در محضر چشم تو مجازات شدم

من که از شعـر و غزل هیچ نمیدانستم
تا که در فرضیه‌ی چشــم تو اثبات شدم

خمِ ابـروی تو میخواست که شاعر بشوم
آنکه در پیچ و خمش محوِ اشارات شدم

مدرسه جای منِ سر به هـوا داده نبود
از هـمان گوشه مهـیای خـرابات شدم

یاد آن روز که در سینـه‌ی سیــنای دلت
طبـق فرمـان تو من شامـل آیات شدم

باز هم دست من و قــفل و دخیل حرمت
باز هم پشت درتو صاحب حاجات شـدم

یاد آن روز که در صفــحه شطـرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ | 19:36 | نویسنده : هاتف |

هنگام عشق است

زانو بزن بانوی من ، هنگام عشق است
زانو زدن زیباترین اعلام عشق است

در کشف رازی ، راز زیبایی نهفته‌ست
چشمان سُرخت شاهکار جام عشق است!

دستان من در امتداد بازوانت ؛
یعنی تنم در اختیار تام عشق است

لب لرزه‌هایم را ببین از بی‌قراری ست!!
چشم انتظار لحظه‌ی اقدام عشق است

سرمشق تُ من هستم و سرمشق من تُ
دل دل نکن، تکلیف‌مان انجام عشق است!

در خیل عاشق‌هایمان صاحب زبان نیست
وقتی خدا هم شاهد اعدام عشق است!



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ | 9:28 | نویسنده : هاتف |

موی را افشان بکن

باز هم مجنون شدم لیلا بیا و ناز کن
شیطنت کن عشوه کن افسونگری آغاز کن

موی را افشان بکن تا باد هم مجنون شود
روسری بردار و عالم را پر از اعجاز کن

شاعران را از تو گفتن مُنتهای آرزوست
فخر بر اَبرو کمانِ حافظ شیراز کن

خواب دیدم بسترم تا آمدی زینت گرفت
ابن سیرین را بگو تعبیر سروِناز کن

ناز انگشتان تو بر پرده های تارِ من
معجزه با پنجه ات در پرده ی شهناز کن

فتنه کن آتش بسوزان و نوایی ساز کن
شرّ و شوری آتشین ای دختر اهواز کن

آس دل را برده ای در حکم دل آهسته تر
در قمارت رحم بر این تک ورق سرباز کن

ای تن طنّاز تو گل واژه ی شعر و غزل
جان من آن دکمه های لعنتی را باز کن.



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ | 1:23 | نویسنده : هاتف |

برایم آخرین باش

در آن چشمانِ زیبایت دو دنیا عشق می بینم
یکی را شمع شب هایم ، یکی را قبله و دینم

گرفته آسمانِ دل از این دوری ، صدایم کن !
دلم می خواهد امشب روبرویت باز بنشینم

نگاهت را ندزد از چشم بیمارم ، تو رحمی کن
بدون چشم تو بی مذهب و بی دین و آئینم

نفس هم میکشی هر لحظه بی تابم به جان تو
هوایی می کنی دل را ، غزل بانوی شیرینم

بخند و حال دل را زیر و رو کن حضرت حوّا
که از لب های عنابیِ تو ، صد بوسه برچینم

اگر کل نفس هایم به یغما هم بری جانم !
خیالی نیست چون هستی دوای درد و تسکینم

صفای سینه ام هستی هوای شور و سرمستی
دل از روی تو روشن می شود محبوبِ دیرینم

از این ساعت فقط همپا و همراه توام جانم
وَ دوستت دارمت را با زبان عشق تمرینم

به وزن آهنگِ شعرم نُت به نُت پلکی بزن هر دم
به موسیقیِ چشمت خوشه چینِ ماه و پروینم

برایم آخرین باش و بمان تا جان دهم پایت !
برایت عمر باقی را ، بدون مکث تضمینم

خیابان ، کوچه و ایوان ، حیاطِ خانه را حالا
برایت هر قدم گلدانی از پونه به تزئینم
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ | 8:53 | نویسنده : هاتف |

گفتی که  ماهـت  میـــشوم

گفتم که موجی سرکشم گفتی که دریا مال تو
گفتم که خوابی مبهمم گفتی که رویا مال تو

گفتم ندارم شاخه ای در باغ ِ ســبزی آرزو
گفتی گلستان می شوم، ریحان و مینا مال تو

گفتم شقایق میشوم تا خانه در خاکت کنم
گفتی که دشتت میشوم آغوشِ صحرا مال تو

گفتم که مهتـــابی نشد در آسـمانم جلوه گر
گفتی که ماهـت میـــشوم، طاق ِ ثریا مال تو

گفتم که زندانی شدم در دست شبهای سیاه
گفتی که صبح روشنم، دســتان فردا مال تو

گفتم که بی کاشانه ام، راهم بده بر قلب خود
گفتی که قلبم کوچک است پس کُل دنیا مال ت



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴ | 5:47 | نویسنده : هاتف |

تو یک عاشقانه ی آرامی

ای خاص ترین مخاطب قلبم
به قدر تک تک نفسهایم دوستت دارم
ای تنها بهانه بودنم در این دنیای وانفسا
عاشقانه دوستت دارم
با تو لبخند خوش عاشقی را تجربه کردم
من تورا دوست دارم
عشق زیبای من عشقمون پایدار و ماندگار
ای محبوبم‌ ای زیبای من در شعرهایم
تو عریان شو میخواهم
تن نازکت را با حریرِ واژه هایم بپوشانم
تا دست هیچ بیگانه ای به اندامت نرسد
تنها تو بگذار عاشقانه هایم را
روی سنگ فرشِ داغِ اندامت رژه بروند
و لبهایم بوسه بوسه سیراب کنند
کویرِ خشکِ تنت را
تو یک عاشقانه ی آرامی
همانند گلبرگهای زیبایی که آدم دلش
می خواهد,نسیم نگاهت را خشک کند
و گوشه ای از آلبوم عاشقانه ها قاب کند
و با هر نگاه به نسیم نگاهت دلش را
به گردش قصه ها بفرستد.
بیا و مرا به بوی خوشَت جان ببخش
و زنده بدار که من از تو چیزی،
از این بیشتر نمی‌خواهم
لب‌های تو برای خنده و بوسه و
عاشقانه حرف زدن آفریده شده است
پس بخند و ببوس مرا
بیا و عاشقانه‌ترین حرف‌های جهان را
در گوشم نجوا کن
محبوب من مدتهاست که بوسه هایم
طعم لبانت را کم دارد
کاش می شد یک دل سیر بغلت کرد
کاش میشد یک دل سیر بوئید تورا


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 21:37 | نویسنده : هاتف |

روایتگر آن چهره ی ماهت شده ام

مثل یک فاجعه درگیر نگاهت شده ام
لحظه ای دیده و آکنده ز آهت شده ام

همه تن چشم‌ شدم منتظر آمدنت
روزگاریست که آواره ی راهت شده ام

چو‌ مسیحای تو گشتم به صلیبم کردند
منِ مصلوب تو مغلوب گناهت شده ام

عطر پیراهن تو ، سینه ی کنعانی ی من
همچو یعقوب نبی در پی چاهت شده ام

دل مغموم من و مامن آغوش تو و
مثل آهوی رضا غرق پناهت شده ام

اگر آوازه ی احساسم و سلطان غزل
همه از حشمت چشمان چو شاهت شده ام

مجلس عشق مرا چشم رضا خانی ی تو
بسته بر توپ و گرفتار جراحت شده ام

از تو ترسیم قشنگی که کشیدم به غزل
متحیّر ز تو و شوکت و جاهت شده ام

لرزش طرّه ی نازت ، تب عنّاب لبت
عجب از خلقت آن چشم سیاهت شده ام

همه ی مقصد و مقصود غزل وصف تو بود
که روایتگر آن چهره ی ماهت شده ام



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 17:3 | نویسنده : هاتف |

دوباره تو ..دوباره من

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم
وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم

تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من
من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم

تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب
دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم

شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟
هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم

گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد
خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم

شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها
قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم

غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام
تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم ...



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 15:37 | نویسنده : هاتف |

من همان فرهاد دیرینم

تو را آنقدر می خواهم که آدم ناز حوا را
تو را آنقدر درگیرم که شاعر شعر زیبا را

تو را آنقدر دلتنگم که دریا تشنه ی ساحل
مرا آنقدر بی تابی که ساحل موج دریا را

به لبخند تو محتاجم ، به گرمی سلام تو
تو را آنقدر می جویم که خسته ، خواب و رویا را

تو ای خورشید بی پایان ! رهایم کن از این یلدا
که با تو می توانم دید صبح خوب فردا را

تو را آنقدر لبریزم که شبنم از خیال گل
مرا آنقدر سرشاری که جاده مرد تنها را

تو شیرین منی و من همان فرهاد دیرینم
تو را آنقدر می نوشم که وامق چشم عذرا را

💙



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 9:1 | نویسنده : هاتف |

چشم بارانی چه می‌آید به تُ

‌‌‌‌مهربانی ؛ چشم بارانی چه می‌آید به تُ

عاشقی ؛ این حس روحانی چه می‌آید به تُ

آن نگاهِ زیر چشمی با وقارت میکند
این تبسم‌های پنهانی چه می‌آید به تُ

موی مجنون ، ریش درویشی چه می آید به من
ناز لیلا ، اخم سلطانی چه می‌آید به تُ

اخم کن! آخر نمیدانی که وقتی ابرویت
چین میاندازد به پیشانی چه می‌آید به تُ

بی قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گر چه آرامی ،پریشانی چه می‌آید به تُ

قیصرِ رومی ؛ حجازی! آن عبور با شکوه
باسواران خراسانی چه می‌آید به تُ

خال تُ آن نقطه‌ی پایان دفتر‌های ماست
خال در این بیت پایانی چه می‌آید به تُ



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ | 17:33 | نویسنده : هاتف |

خودت‌شعری

دلم میخواست دستت را به دور گردنم روزی..
در آئــینه نـــگاهت را،، بـبینم بر تــــنم روزی..

هــوایی تــازه در گلدانِ من باشی،، گلِ یاسم،،
کـنارت عطر خوشبویی بگیرد سوسنم روزی..

دلم میخواست چشمت نورِ مهتابِ شبم باشد..
به دور کـــهکشانت،، بــارها چــرخیدنم روزی..

شبیه بــرگِ زردی،، روی دوش بــادِ سرگردان،،
بـگیرد لابــلای شـــاخه‌ات،، رقــصیدنم روزی..

به روی خاکِ خــشکیده،، ببارد شوقِ بارانت..
جــهانم بشکفد،، در لحظه‌ی بوسیدنم روزی..

حــواسم پرتِ آغــوشت بماند،، هرمِ لبهایت،،
بــبوسد نقطه نقطه،، پــهنه‌ی پیراهنم روزی..

خودت‌شعری که میجوشی به‌جانم مثلِ‌خون اما،،
دلم می‌خواست شعری،، از نـگاهت گفتنم روزی..

چه زیبا می‌شود وقتی که با لبخندِ احساست..
بـــخوانی داستانِ،، پُــر‌غــمِ دل دادنــم روزی..

نـــگاهم با نــــگاه جـاده پـُل بـسته،، غــریبانه،،
دلم می‌خواست با قـلبت،، بیایی دیدنم روزی..



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ | 6:55 | نویسنده : هاتف |

نبودی باز امشب هم

تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست
مرا آغاز کن با خود، جهان جای تماشا نیست!

چنان بی اختیارم کرده گندمزار موهایت
که شرح حال من مانند موهایت، پریشانیست

پریشان کن وجودم را پریشان و پریشان تر
که فرق عشق با عادت، همین میزان ویرانیست

غمی زیباتر از این عشق در دنیا نخواهی دید
که آغازش پریشانی و پایانش پشیمانیست

به بغض و گریه هایم قول دادم شانه هایت را
همین انگیزه ی طی کردن شب های طولانیست

گناه دلبری کردن تمامش گردن یوسف
که در این عشق بدنامی سزاوار زلیخا نیست

به داروها نیازی نیست وقتی که تو را دارم
علاج خستگی هایم، کنارت چای درمانیست!

تو را از درد تنهایی،مرا از عشق ترساندند
هزاران دوستت دارم در این تردید زندانیست

من از دیوانگی در اولین دیدار فهمیدم
که امکان فرار از عشق، با دیوار حاشا نیست

نبودی باز امشب هم، خیالت را بغل کردم
به لطف عشق، با تنهایی ام تا صبح مهمانیست

تو تنها تکیه گاه امن در روز مبادایی
بیا! شب‌های تنهایی کم از روز مبادا نیست

تمام شهر احوال مرا با چتر می پرسند
که بی تو آسمان روزگارم خیس و بارانیست



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 23:26 | نویسنده : هاتف |

دوست دارم غزلت باشم

دوست دارم غزلت باشم و باشی بغلم
شعر اذان بوسه به لبهای تُ خیرالعملم

گل اندام تُ در سایه پرواز دو دست
تا بگیری سر انگشت لبالب عسلم

هر کجا میگذری رقص زمین رویایی‌ست
گاه مشتاق تماشای هزاران گسلم

سر این شایعه که زنده کنی مرده خیال
رفته صدبار عجولانه بیابد اجلم

اصلا از حرف اضافی بگریزیم بیا
دوست دارم غزلت باشم و باشی بغلم



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 14:34 | نویسنده : هاتف |

گفتم قبول

گفتی ام مجنون شدم دیوانه شو گفتم قبول
گفتی ام من پیله ام پروانه شو گفتم قبول

تا مرا دیدی شدی حیران ترین حیرانِ شهر
گفتی ام مست از توام پیمانه شو گفتم قبول

پر زدی تا بامِ غربت تا که هم گامم شوی
گفتی ام بی خانه ام کاشانه شو گفتم قبول

در کنارِ گوشِ من نجوا تُ کردی تا سحر
من صدف هستم تو هم دردانه شو گفتم قبول

گفتی ام با اشکِ چشمان پر از اندوه خود
در ره عشقم بمان جانانه شو گفتم قبول

در هوای سرد پائیزی که ناگه آمدی
گفتی ام چون مرغ عشقم دانه شو گفتم قبول

از خودت گفتی از آنچه بر سرت باریده بود
گفتی ام لرزیده ام هم شانه شو گفتم قبول

من که می دانم تمام خصلت و خوی تو را
گفتی ام با دیگران بیگانه شو گفتم قبول

صد بهار آمد ولی بازم به من زل می زدی
گفتی ام من باغبان گلخانه شو گفتم قبول

آن شبِ مهتابی و آن نیمه راهِ بس عجیب
گفتی ام ویرانه ام ویرانه شو گفتم قبول

صبح دیگر آمد و من بی تُ هستم ، بی وفا !
مو پریشانم بیا و شانه شو گفتم قبول

هی برایم شعر گفتی صفحه صفحه خط به خط
گفتی ام من شاعرم مرجانه شو گفتم قبول..



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 7:26 | نویسنده : هاتف |

چشمهای ماه

هوای شهر قلبم را، معطّر کرده یاد تو..
تمام کوچه‌هایش را، منوّر کرده یاد تو..

خیال آشتی با شب ندارد چشم‌های ماه..
ولی مهتاب را هم، مهربان‌تر کرده یاد تو..

چه فرقی می‌کند آوای باران در تبِ مرداد..
هوای فصل‌ها را، جورِ دیگر کرده یاد تو..

همیشه آتشی در سینه‌ می‌سوزاندم، امّا..
تپش‌ها را کمی آرام و کمتر کرده یاد تو..

اگر گاهی دلم آشوب و آزرده است، اما باز..
پریشان‌حالی‌ام را، خوب و بهتر کرده یاد تو..

نمی‌دانم چرا این روزها تن‌پوش‌ِ مردابم..
دلم را با شقايق‌ها، برابر کرده یاد تو..

تماشاییست رقصِ بی‌قرار قاصدکهایی،،
که روی شانه‌های باد پرپر کرده یاد تو..

تصوّر کن میان چشم‌هایم رنگِ باران را..
نگاه ابری‌ام را، دیدنی‌تر کرده یاد تو..



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 5:41 | نویسنده : هاتف |

نشده

غزلی ناب‌تر از چشم تُ انشا نشده
شاعری چون لب شیرین تُ پیدا نشده

هیچ کس مثل تُ انگیزه‌ی اشعارم نیست
هیچ کس مثل من از عشق تُ رسوا نشده

آن‌چنان پرشده از حجم حضورت دل تنگ
که پس از تُ احدی در دل من جا نشده

در همان لحظه‌ی اول که نشسته به دلم
تا همین آن سرودن، غم تُ پا نشده

خواستم بوسه بچینم، نه بکارم گل من!
بر لب باغچه‌ات قسمتم اما نشده

راستی ماه به تُ رفته کمی دقت کن
متمایل شده سمت تُ ثریا، نشده؟

زهره دیشب به نگاه تُ حسادت می‌کرد
چشم بهرام که بر صورت تُ وا نشده؟

در دلم بود که یک بار شبی تا دم صبح
گوشمان را بسپاریم به دریا ؛نشده



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 2:13 | نویسنده : هاتف |

وقت تنگ است

وقت تنگ است به یک بوسه مرا دعوت کن!
گاهی از عشق بگو با دل من خلوت کن

با دلم راه بیا تا من و تُ ، ما بشویم
وقت تنگ است بیا تا ته دنیا برویم

خنده زیباست بیا خنده به هم هدیه کنیم
شب دراز است بمان تا که به هم تکیه کنیم

کلبه‌ی ما به دل خوش به جهان می‌ارزد
پشت من باش ببین پشت جهان می‌لرزد

آب با عشق بنوشیم کم از مِی‌ نبود
لذتش کم ز دو صد جامِ پیاپی نبود

ما همانیم که هر روز به دل میکاریم
خوب و بد هرچه بکاریم همان برداریم

از همین روز بیا تا من و تُ ، ما بشویم
زندگی میگذرد حیف که تنها برویم

از همین روز مرا در تبِ آغوش بگیر
عقل را از سر این عاشق مدهوش بگیر

سخن آخرم این است مشو باز عبوس
وقت تنگ است ؛ مرا بعدِ همین شعر ببوس!

💞



تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ | 12:39 | نویسنده : هاتف |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف