لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
قدم زدم کنار تو، مسافر زمان شدم!
دوباره جلد نابی از کتاب باستان شدم
کشیده ام چه قرن ها وقار قامت تو را
که سرستون قلعه ی دیار دیلمان شدم
تو را- کهمثل کوزه ای درون موزه مانده ای-
پر از شراب کردم و تمام شب، دهان شدم !
ببین که سرو عاشقت هنوز سبز مانده است
برای هُرم شانه ات دوباره سایه بان شدم
تو" شاه دختران " شدی هزار سال پیش و من
میان بزم رودکی، "خدای شاعران" شدم !
تو را شبی ربودم از حرمسرای ناصری
و زیر آن شکنجه ها شکسته، نیمه جان شدم
فقط به خاطر تو ای زن ترنج و ترمه ها
به دست هر زمانه ای همیشه امتحان شدم!
من آن نشان بوسه ام به روی سنگ بیستون
که دست عشق حک زد و چه خوب جاودان شدم
محمد_علی_نیکومنش
تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ | 23:50 | نویسنده : هاتف |






