با الفبای محبت، آشنا کردی مرا
چون نسیمی، با هوایت، بی هوا کردی مرا
آمدی و با حضورت گریه هایم، خندہ شد
دفتر غمها به دستت تا همیشه بسته شد
بوته ی خشکیدہ با عطر وجودت جان کرفت
خشکسالیها گذشت و ناگهان باران گرفت
ای هوای تازہ، ای یادآور فصل بهار
همچو باران بر کویر قلب تبدارم، ببار
میشود حالا که هستی اندکی نازت کنم؟
یا فقط با یک نگاہ خود، براندازت کنم؟
با الفبای قشنگی که به من آموختی
سرنوشتم را به خوشبختی، چه زیبا دوختی
اولین و آخرینی در محبت بیگمان
مهربانم،تا ته این ماجرا با من بمان






