شروع شد قصه از آنجا که چشمانش سخنگو شد
دلم با چشمکی لرزید و از این رو به آن رو شد
من اصلا زیر بار عشق و احساسم نمی رفتم
نفهمیدم چرا این گردنم نازک تر از مو شد
هنرمندانه زلفش را به یکدیگر چنان می بافت
دلم این صحنه را تا دید مِن بعدش هنرجو شد
صدایش کردم و گفتم شما را میشناسم من
همان هستی که حافظ گفت و در فالم هیاهو شد
جلوی چَشم من را تا تو باشی عشق میگیرد
به نامت خورده این دل از همان وقتی که جادو شد






