لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
موی لَختت را پریشان کن که شاعر تر شوم
انقلابی کن درونم تا منی دیگر شوم
تا به امشب هر نمازی خوانده ام بیهوده بود
قبله ام شو تا به هر سجّاده ای کافر شوم
هرچه عشق آتش بود ققنوس می مانم که در
کوره ی آغوش تو هر روز خاکستر شوم
قصّه ی ما رقص طوفان و شقایق بود و هست
عشق، فرمان داده در دستان تو پرپر شوم
جان بجای بیستون ها کَنده ام در وصل تو
تا نهایت فاتح آن چشم غارتگر شوم
ابتدا عُسر و شقاوت ، آخرش قاف است عشق
ترسم آخر روسیاه از این دل مضطر شوم
ارتش زیبایی ات بر دین و دنیا حاکم است
یک تنه باید حریف اینهمه لشکر شوم
تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 7:35 | نویسنده : هاتف |






