لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
روبهرویم نشست،
چشمانش درخشانتر
از هر رؤیایی بود که تا به حال دیده بودم
لبخندی زد
چالی به شکل قلب میان گونههایش جای گرفت
و گفت: "حقیقت عشق چیست؟'
دستانم را روی دستانش گذاشتم
گرمای وجودش
قلبم را مملو از دوست داشتن کرد.
گفتم:
"عشق همان جادویی است
که لحظههای کوتاهمان را
به خاطرههایی جاودانه تبدیل میکند.
عشق، نفسهایی است
که بدون آنها هوای جهان بیارزش است."
چشمانش را بست
لبخند زد و زمزمه کرد:
"اگر عشق همین است،
پس من هر روز، هر لحظه
دوباره و دوباره عاشقت میشوم."
صدای خندهاش
مثل ترانهای بود
که روح مرا به نوازش رساند.
و من
در آن لحظه
دانستم که همه چیز
تنها با عشق معنا پیدا میکند.
#ثریا_شجاعی_اصل
💙💙
تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ | 6:20 | نویسنده : هاتف |






