عاشق نام تُام ای که تُ چون جان منی
ای که یکدانهی من هستی و از آن منی
بیقرار تُام و در دل من نیست قرار
چه کنم با تُ که درد من و درمان منی
گرچه در خویش شکستم ولی ایمان دارم
که امید دل درمانده و ویران منی
از ازل عشق تُ آمیخته با جان من است
مثل خورشیدی و گرمای زمستان منی
شانه بر موی پریشان بکش ای دلبر ناز
ای که آشوبگر جان پریشان منی
همه شب اشک شده سهم دل شیدایم
ای که امید دل و دیدهی گریان منی
رفتهام از یاد تُ ، تُ نکردی یادم
ای که در خاطرهها عشق غزلخوان منی






